شعر و ادبیات

من اما از اینک نیستم…

man-amma-Soheil-Human-03

من اما از اینک نیستم.
من از روزهای رفتهٔ کودکی‌ام.  … ادامه »

علوم شناختی

ذهن پیش‌بین ۱

نظریه‌ای نو در علوم‌اعصاب، در حال شکوفایی است. این نظریه، که از آن به طور فزاینده‌ای برای طراحی و تفسیر مطالعه‌های تجربی و نظری بهره‌گرفته می‌شود، در حال راه یافتن به بسیاری از شاخه‌های دیگر پژوهشی علوم‌شناختی است. برپایهٔ این نظریه، مغز یک ساختار «‌فرضیه‌آزمون» [hypothesis-testing] پیچیده است که به طور دائم درگیر کمینه‌سازی خطاهایش در پیش‌بینی ورودی‌های حسی‌ای است که از جهان دریافت می‌کند. این نظریه قصد دارد ادراک [perception] و عمل [action] و هر چیز ذهنی بین این دو را توضیح دهد. برپایهٔ اظهارات طرفداران این نظریه، آنچه آن را بسیار جذاب می‌سازد این است که از یک سو استدلال‌های نظری نیرومندی از آن پشتیبانی می‌کنند و از سوی دیگری شواهد تجربی بیشتر و بیشتری به درستی آن اشاره دارند. به علاوه، با آن که این نظریه نیروی یک‌پارچه‌سازی زیادی دارد همچنان می‌تواند پدیده‌ها را به طور بسیار جزئی توضیح دهد.  … ادامه »

جستارها و یادداشت‌ها

ستم‌ستیزی طبقاتی ما

سمیه توحیدلو، دانشجوی دکترای جامعه‌شناسی دانشگاه تهران را [به طور نمادین] شلاق زده‌اند. بعد از این همه سال که دیگر خبر شلاق‌ها و اعدام‌ها ستون ثابت روزنامه‌ها و سایت‌ها شده‌اند، چرا این یکی انقدر دردآور است؟ چرا با خواندن خبرش جای شلاق را بر پشت خود احساس می‌کنیم؟ چرا موج واکنش به این یکی این چنین سرازیر می‌شود؟
آن که را که شلاق زده‌اند با ما مشترکاتی دارد. درس می‌خواند، وبلاگ دارد، دستش به قلم می‌رود و…. همهٔ این‌ها جوانه‌های همزادپنداری ما با او را سیراب می‌کنند. یک سوی ماجرا زیباست: ما به «این ستم» اعتراض می‌کنیم. سوی دیگرش اما لااقل هفت ستون بدن من یکی را از ترس لرزاند: ما به بسیار «ستم‌های دیگر» اعتراض نمی‌کنیم. انسان بودن انسان‌ها برایمان در مقام نخست نیست، وگرنه هر روز و هر روز شاهد این چنین موجی بودیم. طبقاتی فکر می‌کنیم و طبقاتی اعتراض می‌کنیم. چیزی باید در جانمان بسوزد که نمی‌سوزد.

شعر و ادبیات

تو نیز بعد سال‌ها از این روز…

تو نیز بعد سال‌ها از این روز
به دور دست نظرخواهی انداخت
و به بودن آشکار خویش
و به انتهایی که در افق، آرام می‌میرد.

تو نیز بعد سال‌ها از این روز
جستجوگرِ «من» خواهی بود
جستجوگرِ «من»
و از بهانهٔ همراهِ ترس
از پرسشی که پاسخش نیست
از «خویش»
خواهی گریخت.

تو نیز بعد سال‌ها از این روز
به تنهایی پیش از خواب پناه خواهی برد
و شبانه
به میراثِ بیهودهٔ تاریخ
به میراثِ آوارهٔ تردید
به میراثِ «شناخت انسان»
به میراث ِ «ما»‌
لعن خواهی نوشت.

تو نیز بعد سال‌ها از این روز…

شعر و ادبیات

اگر این پنجره‌ها به جای دیگری گشوده می‌شد…

اگر این پنجره‌ها به جای دیگری گشوده می‌شد
که سنگ سنگ کوچه‌های خاکی‌اش به تامل‌ام وامی‌داشت

اگر این اذانِ ناقوس هر صبح
فراخوان آغاز خروسان بود

اگر این همسایگانِ بی‌خاطره
خویشی خونیِ میانمان به یادشان بود

من نیز شاعری می‌شدم
که از انسان و زمین و بودن می‌گفتم

جستارها و یادداشت‌ها

عجیب گوش‌ندادن بلدیم!

مقالهٔ «شکست پیشینی در نجات زبان فارسی» را در زبان فارسی منتشر کرده‌ایم. یکی آمده نوشته: «کلمه ى “ثغور” را غلط نوشتید، آقاى زبان شناس». موضوع برایم تازه نیست. برای من که تک تک نظرها و تماس‌های «زبان فارسی» را در دو سال و نیم گذشته خوانده‌ام، موضوع موضوعی هر روزه است. می‌آیند، می‌خوانند، خوششان نمی‌آید، نمی‌توانند منطقی جواب دهند، ایراد بی‌ربط به بحث پیدا می‌کنند، مچ می‌گیرند، سعی می‌کنند نویسنده را خراب کنند تا بتوانند نتیجه بگیرند چون نویسنده اشتباه کرده پس صلاحیت ندارد و حرفش درست نیست!

موضوع ربطی هم به «پارسی‌نویس» یا «فارسی‌نویس» بودن فرد ندارد. همه جورآدم، با همه جور دیدگاه دیده‌ام که همین کار را کرده باشد. اصولا عجیب گوش‌ندادن، عجیب نخواندن بلدیم. بحث برایمان ارزش ندارد. موضوع گفتگو هر چه که باشد برایمان ارزش ندارد. تنها مهم این است که ما بهترینیم. تنها مهم این است که نتیجهٔ دلخواه‌مان را بگیریم.

از بچگی یاد نگرفته‌ایم گفتگو کنیم. از بچگی گفتگو ندیده‌ایم.

شکست پیشینی در نجات زبان فارسی

شعر و ادبیات

تنها؛ نشسته در خلاء موسیقی…

۱
تنها
نشسته در خلاء موسیقی
گندمزارانِ شهریار، در باد می‌‌رقصند
من کوره‌ها را می‌شمرم
و پدر از آبیاریِ تاک‌ها خسته است

-

۲
تنها
در آن سویِ خورشید
در سرزمین رود و شراب
مقنیِ خویش را به گریه باز می‌خوانم
و بر جداره‌یِ دنیا پتک می‌زنم

-

۳
تنها
با چشمانی بسته
بی‌ آرزوی آزادی و آب
خورشید، در پشتِ شهران خواهد غنود
و من راه تو را باز خواهم جست

-

۱۰ آذر ۱۳۸۷

شعر و ادبیات

آواره من…

آواره من،
که به آمدن باران
——————- و عطر چمن
خاک را به خاطره می‌سپارم.

بیچاره تو،
که به آمدن باران
——————- و عطر لجن
خویش را به خاطره می‌سپاری.

دلپاره ما،
که به آمدن باران
——————- و عطر وطن
خاطر به خاطره می‌سپاریم.

کلام و اشک هموار است.
نامت کلید یگانگی‌ست.
از خاطرم مرو…

جستارها و یادداشت‌ها

تغییر

آخرین دقیقهٔ آخرین جلسهٔ کلاس درستی‌سنجی رسمی نرم‌افزار؛ استاد: «همهٔ مباحثی که در این درس بررسی کردیم را می‌توان در مورد سیستم‌های در حال تغییر نیز به کار برد. در واقع خیلی مهم است که ذهن خود را به بخش‌هایی که در حال تغییر هستند، معطوف نکنید و آن چیزهایی را که در سیستم ثابت باقی می‌مانند را مورد توجه قرار دهید…». سکوت، فکر و خندهٔ عصبی استاد به خاطر حرفی که فلسفی از کار درآمده!

من توی دلم: این بار دیگر باید به چیزهایی که ثابت باقی می‌مانند توجه کنیم!

شعر و ادبیات

سِیر

سردیِ نسیمی سوزناک بر سر،
دلهره‌یِ بی‌دانشی و نادیدن در دل،
سکوتِ ترس‌افزایِ سایه‌هایِ سخن‌چین،
حسِّ حماسه‌ای حاصد،
عطرِ عطشناکِ عشق.

شب، شعرِ شورانگیزِ شب‌تاب را به شادی می‌نوشت که در گشوده شد.
به خود گفتم:
«این همان یادی‌ست که سالیانی از این پیش، بشارت خودداده بر دیده نشانده بود».

زردی باران و صدای ماه، شمیمِ ورود را به لبهایِ پژمرده‌یِ شب‌بو رساندند
و همه شبگیرانِ شهر در خواب شدند.

خانه، بالای و پایین به شب‌افروز سپرد
و من در برابر نشستم و به تجلی خیره ماندم.

پرزِ سکوت، گرمای اشتیاق را به سرخیِ تحیّر پیوند می‌زد
و بی‌زبانیِ رازی در برابر، خویش را از من گرفته بود.

رعد و باران و شباویز به هم‌صداییِ من نشستند
و برق، سایه بر ماه کشید.

هستی همه، خود را در یک یقین گنجاند
و من قطره‌ای شدم که رود به آن می‌پیوست.

برق، بی‌انتهاییِ لحظه را به رعد و شباویز یکه زد.
ماه باریدن گرفت.
شبپره‌ها مستِ فضا شدند.
شب از من غرقه گشت،
و خروسانِ در گمان، بانگ بر خفته‌گان کشیدند.

شعر و ادبیات

ظهیرالدوله

سرد بود اما زمستان نبود. جایی بود در میانه‌ی خزان با آن سردی استخوان‌سوزش. حضور مرگ، آوا از کلام‌مان گرفته بود و ما ارواحی را می‌مانستیم که به خانه‌ی خالی خویش بازگشته‌اند. نه افسوس و نه شوق زیستن؛ حقیقتِ بی‌دلیل، تکرار ناگریز یک آرزو بود و من به تعاریف خویش می‌اندیشیدم: «آیا هرگز کسی زیسته است؟»

شارش جان‌گذار لحظه‌ها به باد که خاک از ردیف قبرها می‌ربود رنگ بودن می‌داد و تو، ماتِ مات، به دایره‌ی پرخشخش برگ‌ها خیره بودی. انگار که در تو باشم، شنیدم که پرسیدی: «از چه این‌گونه شوق پرواز دارید، چو عاقبت -از پیش- یکی‌ست؟»

دیوار گرد گورستان، جهان را بسته بود. گویی هیچ‌چیز خارج از آن نبود. گویی هیچ‌گاه خارج از آن نبودیم. ما قدم در پرسش گذاشته بودیم و وسعت جهان، فرضی نبود که تفاوت ایجاد کند.

گفتم: «شعر؟»

و تو خیره بودی…

خواندم:

«افسوس که صاحب نفسی پیدا نیست
فریاد که فریادرسی پیدا نیست
بس لابه نمودیم و کس آواز نداد
پیداست که در خانه کسی پیدا نیست!»

سرد بود. اما زمستان نبود. جایی بود در میانه‌ی خزان…

شعر و ادبیات

بید مجنون

زندگی زایش هر روزه‌ی ذکریست که خاک
با خود از عمقِ زمان می‌آرد
و زمان مرغک نادیده‌ی پرآوازیست
که جز از عشق و خروش
نغمه‌اش یک خواب است.

گفته بودم که نهایت پیداست.
گفته بودم که حقیقت این جاست.
من نشستم که رسم تا به ابد.
من دویدم که بمانم اینجا.

خواهش از ظلمتِ بی رنگِ تبسم جاری
و زمان، ساعت سنگین شروع
من شنیدم که صدایی که ز یک لحظه‌ی لبریز، شکوفاتر بود
پرده بر خود نگرفت
و درون را نفسرد – به نتی همچون «لا»-

در میانِ نفسِ خسته‌ی بی‌حوصله‌ام
من ز شب می‌خواندم
-من ز خود می‌راندم-
و جهان نغمه‌ی «لالایی» هر ثانیه را
به هوا می‌آموخت
و زمین، پر شده از گردِ چرا
به شکست صدف نوردلان می‌آمد.

لذتی بود که تردید به دنبالش بود
لذتی بود که امید پذیرایش بود:
«پس به دنبال جهان باید ماند!؟
پس جهان هم چو مترسک تنهاست
و گشودست دو دست
تا بخواند ما را
یا براند ما را!؟»

جمله‌ها بی‌سبب از عشق جدا
من میانِ شب و تنهایی و خواب
سازِ آن نغمه‌ی بی‌راز، عیان
شاد می‌گشت به هر لحظه زمان

گفتم آخر به خود: «این شور، که چه!؟
حاصل از دیدنِ بی‌نور، که چه!؟
بی‌رسیدن، گذر از عالم مهجور، که چه!؟
این همه صحبتِ بی‌حاصل و مستور، که چه!؟»

نغمه آمد که «یقین در عمل است.
این همه ترس تو زان است که چشمی به سر است
وان دگر بیهوده دیدار که دل را نظر است
خود به یک وادی گمراه دگر رهگذر است…»

من و این گوهرِ از خاک، خموش
مرغِ جان، وسعت آفاق به دوش
چامه می‌خوانْد به تکرار و خروش:
«هم دگر هست و هم این است و هم اوست
جز تو کس نیست
تو خود جوی
در اوست…»

۱۰ تیر ۱۳۸۶

جستارها و یادداشت‌ها

روز کارگر

باز صبح اعلامیه‌ها را روی در و دیوار می‌بیند و با خوشحالی می‌گوید: «برویم تظاهرات روز کارگر!» از بالای عینک نگاهش می‌کنم و یاد همین حرفش پیش از روز زن می‌افتم. می‌گویم: «عزیزِ جان! اینجا Maifest برگزار می‌کنند نه Maidemo. این هم مثل همان روز زنشان است که رفتیم و چیزی جز جشن و شادی نبود. اینها تظاهرات‌هایشان را کرده‌اند.»

پانوشت:

Maifest : جشن ماه می

Maidemo : تظاهرات ماه می

جستارها و یادداشت‌ها علوم شناختی

فرار از گربه و زنا با محارم

از اواخر دهه ۱۸۵۰ میلادی که داروین نظریهٔ تکامل (فرگشت) خود را مبنی بر ایجاد تغییر در گونه‌های جانداران در اثر تغییرات ژنتیکیِ رخداده در نسل‌های گوناگون منتشر ساخت، مکتب‌ها و نگرش‌های گوناگونی در شاخه‌های مختلف علمی و فلسفی بر مبنای این نظریه شکل گرفته‌اند. یکی از این شاخه‌ها، گرایشی با نام «زیست‌شناسی اجتماعی» [Sociobiology] است. دانشمندان این گرایش سعی دارند تا رفتارهای جانوران را بر پایهٔ نظریهٔ تکامل تبیین کنند. برای مثال، آن‌ها این رفتار که تقریباً همه موش‌ها از گربه‌ها فرار می‌کنند را این چنین توضیح می‌دهند: «موش‌هایی که در گذشته از گربه‌ها فرار نمی‌کردند خورده می‌شدند. بنابراین فرزندان کمتری از این موش‌ها در مقایسه با موش‌هایی که از گربه‌ها فرار می‌کردند باقی می‌مانده است. اگر بپذیریم که رفتار «فرار از گربه‌ها» منشا ژنتیکی دارد و از والدین به فرزندان منتقل می‌شود. پس از گذشت چند نسل ترکیب جمعیتی موش‌ها به گونه‌های تغییر کرده است که همه آن‌ها از گربه‌ها فرار می‌کنند. بنابراین به این شکل می‌توان تبیین کرد که چرا امروزه موش‌ها از گربه‌ها فرار می‌کنند». در واقع زیست‌شناسان اجتماعی اعتقاد دارند که رفتار جانداران را نیز می‌توان همانند آناتومی آن‌ها در طول تاریخ تکامل جستجو کرد.  … ادامه »

جستارها و یادداشت‌ها علوم شناختی

روشی برای حل مسئله‌ها

یکی از روشهای معمول درستی‌سنجی در مبحث درستی‌سنجی صوری نرم‌افزار [Formal Verification of Software] توجه به شرط‌هایی است که می‌بایست پیش، پس و هنگام اجرای تک تک اجزای برنامه و به طور کلی پیش، پس و هنگام اجرای خود برنامه نامتغیر [Invariable] باشند. بدین شکل که پس از هر مرحله نامتغیر ماندن آن‌ها را بررسی می‌کنند. در برخی از موارد یافتن اینکه چه شرطی باید نامتغیر باشد خود نیاز به ریزبینی بالایی دارد[۱].

جالب است که علاوه بر درستی‌سنجی صوری نرم‌افزار در حل برخی مسئله‌ها نیز می‌توان با توجه به نامتغیرها پاسخ مسئله را یافت. برای نمونه دو مسئله ساده را بیان می‌کنم. البته نخست مسئله‌ها را خواهم نوشت و سپس پاسخ‌ها را پایینتر خواهم آورد تا فرصت اندیشیدن را از شما نگیرم.

مثال نخست: در ظرفی گلوله‌هایی به رنگ‌های سفید و سرخ داریم. در هر مرحله دو گلوله از ظرف برمی‌داریم.  اگر گلوله‌های برداشته‌شده همرنگ باشند یک گلوله سرخ در ظرف می‌اندازیم. اما اگر گلوله‌های برداشته‌شده هم‌رنگ نباشند یک گلوله سفید در ظرف می‌اندازیم.

پرسش این است که اگر در آغاز ۳۵۵ گلوله سفید و ۲۱۷ گلوله سرخ وجود داشته باشند، با تکرار مراحل بالا، در پایان کدام رنگ در ظرف باقی خواهد ماند؟

مثال دوم: دو لیوان داریم که در اولی شراب قرمز و در دومی به همان میزان شراب سفید ریخته‌ایم. ابتدا یک قاشق شراب قرمز از لیوان اول به لیوان دوم می‌ریزیم و سپس یک قاشق از لیوان دوم به لیوان اول می‌ریزیم.

پرسش این است که پس از انجام این دو مرحله، مایع موجود در کدام لیوان ناخالصتر است؟

پاسخ‌ها:
همانطور که گفتم می‌خواهیم با توجه به نامتغیرها، مسئله‌ها را حل کنیم.

پاسخ مثال نخست: گلوله سفید در ظرف باقی می‌ماند.
با اندکی دقت واضح است که گلوله‌های سفید دو تا دو تا و گلوله‌های سرخ یکی یکی  کم می‌شوند. آنچه می‌تواند ما را در حل مسئله کمک کند ثابت بودن «دو تا دو تا کم شدن تعداد گلول‌های سفید» است. با توجه به اینکه تعداد گلوله‌های سفید در ابتدا فرد است و آنها دو تا دو تا کم خواهند شد در پایان حتما یک گلوله سفید در ظرف خواهد ماند که نمی‌توانیم آن را برداریم.

اگر تعداد گلوله‌های سفید ۸۷۶ تا بود چه!؟

پاسخ مثال دوم: میزان ناخالصی هر دو یکسان است.
شاید بهتر باشد یافتن استدلالی که به پاسخ این مسأله می‌انجامد را نیز به شما بسپارم. تنها یک راهنمایی کوچک: چه چیزی در مسئله نامتغیر است؟ به حجم لیوان‌ها و قاشق فکر کنید…

پانویس:

[۱] David Gries: The Science of Programming, Springer 1981