شناخت

وبلاگ

پنجشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۰

ستم‌ستیزی طبقاتی ما

سهیل خسروی‌پور

سمیه توحیدلو، دانشجوی دکترای جامعه‌شناسی دانشگاه تهران را [به طور نمادین] شلاق زده‌اند. بعد از این همه سال که دیگر خبر شلاق‌ها و اعدام‌ها ستون ثابت روزنامه‌ها و سایت‌ها شده‌اند، چرا این یکی انقدر دردآور است؟ چرا با خواندن خبرش جای شلاق را بر پشت خود احساس می‌کنیم؟ چرا موج واکنش به این یکی این چنین سرازیر می‌شود؟
آن که را که شلاق زده‌اند با ما مشترکاتی دارد. درس می‌خواند، وبلاگ دارد، دستش به قلم می‌رود و…. همهٔ این‌ها جوانه‌های همزادپنداری ما با او را سیراب می‌کنند. یک سوی ماجرا زیباست: ما به «این ستم» اعتراض می‌کنیم. سوی دیگرش اما لااقل هفت ستون بدن من یکی را از ترس لرزاند: ما به بسیار «ستم‌های دیگر» اعتراض نمی‌کنیم. انسان بودن انسان‌ها برایمان در مقام نخست نیست، وگرنه هر روز و هر روز شاهد این چنین موجی بودیم. طبقاتی فکر می‌کنیم و طبقاتی اعتراض می‌کنیم. چیزی باید در جانمان بسوزد که نمی‌سوزد.

یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۰

سهیل خسروی‌پور

تو نیز بعد سال‌ها از این روز
به دور دست نظرخواهی انداخت
و به بودن آشکار خویش
و به انتهایی که در افق، آرام می‌میرد.

تو نیز بعد سال‌ها از این روز
جستجوگرِ «من» خواهی بود
جستجوگرِ «من»
و از بهانهٔ همراهِ ترس
از پرسشی که پاسخش نیست
از «خویش»
خواهی گریخت.

تو نیز بعد سال‌ها از این روز
به تنهایی پیش از خواب پناه خواهی برد
و شبانه
به میراثِ بیهودهٔ تاریخ
به میراثِ آوارهٔ تردید
به میراثِ «شناخت انسان»
به میراث ِ «ما»‌
لعن خواهی نوشت.

تو نیز بعد سال‌ها از این روز…

برچسب‌ها:

پنجشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۰

سهیل خسروی‌پور

اگر این پنجره‌ها به جای دیگری گشوده می‌شد
که سنگ سنگ کوچه‌های خاکی‌اش به تامل‌ام وامی‌داشت

اگر این اذانِ ناقوس هر صبح
فراخوان آغاز خروسان بود

اگر این همسایگانِ بی‌خاطره
خویشی خونیِ میانمان به یادشان بود

من نیز شاعری می‌شدم
که از انسان و زمین و بودن می‌گفتم

برچسب‌ها:

سه شنبه ۷ دی ۱۳۸۹

عجیب گوش‌ندادن بلدیم!

سهیل خسروی‌پور

مقالهٔ «شکست پیشینی در نجات زبان فارسی» را در زبان فارسی منتشر کرده‌ایم. یکی آمده نوشته: «کلمه ى “ثغور” را غلط نوشتید، آقاى زبان شناس». موضوع برایم تازه نیست. برای من که تک تک نظرها و تماس‌های «زبان فارسی» را در دو سال و نیم گذشته خوانده‌ام، موضوع موضوعی هر روزه است. می‌آیند، می‌خوانند، خوششان نمی‌آید، نمی‌توانند منطقی جواب دهند، ایراد بی‌ربط به بحث پیدا می‌کنند، مچ می‌گیرند، سعی می‌کنند نویسنده را خراب کنند تا بتوانند نتیجه بگیرند چون نویسنده اشتباه کرده پس صلاحیت ندارد و حرفش درست نیست!

موضوع ربطی هم به «پارسی‌نویس» یا «فارسی‌نویس» بودن فرد ندارد. همه جورآدم، با همه جور دیدگاه دیده‌ام که همین کار را کرده باشد. اصولا عجیب گوش‌ندادن، عجیب نخواندن بلدیم. بحث برایمان ارزش ندارد. موضوع گفتگو هر چه که باشد برایمان ارزش ندارد. تنها مهم این است که ما بهترینیم. تنها مهم این است که نتیجهٔ دلخواه‌مان را بگیریم.

از بچگی یاد نگرفته‌ایم گفتگو کنیم. از بچگی گفتگو ندیده‌ایم.

شکست پیشینی در نجات زبان فارسی

برچسب‌ها:

چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۹

سهیل خسروی‌پور

۱
تنها
نشسته در خلاء موسیقی
گندمزارانِ شهریار، در باد می‌‌رقصند
من کوره‌ها را می‌شمرم
و پدر از آبیاریِ تاک‌ها خسته است

-

۲
تنها
در آن سویِ خورشید
در سرزمین رود و شراب
مقنیِ خویش را به گریه باز می‌خوانم
و بر جداره‌یِ دنیا پتک می‌زنم

-

۳
تنها
با چشمانی بسته
بی‌ آرزوی آزادی و آب
خورشید، در پشتِ شهران خواهد غنود
و من راه تو را باز خواهم جست

-

۱۰ آذر ۱۳۸۷

برچسب‌ها:

چهارشنبه ۲ تیر ۱۳۸۹

سهیل خسروی‌پور

آواره من،
که به آمدن باران
——————- و عطر چمن
خاک را به خاطره می‌سپارم.

بیچاره تو،
که به آمدن باران
——————- و عطر لجن
خویش را به خاطره می‌سپاری.

دلپاره ما،
که به آمدن باران
——————- و عطر وطن
خاطر به خاطره می‌سپاریم.

کلام و اشک هموار است.
نامت کلید یگانگی‌ست.
از خاطرم مرو…

برچسب‌ها:

دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۹

تغییر

سهیل خسروی‌پور

آخرین دقیقهٔ آخرین جلسهٔ کلاس درستی‌سنجی رسمی نرم‌افزار؛ استاد: «همهٔ مباحثی که در این درس بررسی کردیم را می‌توان در مورد سیستم‌های در حال تغییر نیز به کار برد. در واقع خیلی مهم است که ذهن خود را به بخش‌هایی که در حال تغییر هستند، معطوف نکنید و آن چیزهایی را که در سیستم ثابت باقی می‌مانند را مورد توجه قرار دهید…». سکوت، فکر و خندهٔ عصبی استاد به خاطر حرفی که فلسفی از کار درآمده!

من توی دلم: این بار دیگر باید به چیزهایی که ثابت باقی می‌مانند توجه کنیم!

برچسب‌ها:

دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۹

سِیر

سهیل خسروی‌پور

سردیِ نسیمی سوزناک بر سر،
دلهره‌یِ بی‌دانشی و نادیدن در دل،
سکوتِ ترس‌افزایِ سایه‌هایِ سخن‌چین،
حسِّ حماسه‌ای حاصد،
عطرِ عطشناکِ عشق.

شب، شعرِ شورانگیزِ شب‌تاب را به شادی می‌نوشت که در گشوده شد.
به خود گفتم:
«این همان یادی‌ست که سالیانی از این پیش، بشارت خودداده بر دیده نشانده بود».

زردی باران و صدای ماه، شمیمِ ورود را به لبهایِ پژمرده‌یِ شب‌بو رساندند
و همه شبگیرانِ شهر در خواب شدند.

خانه، بالای و پایین به شب‌افروز سپرد
و من در برابر نشستم و به تجلی خیره ماندم.

پرزِ سکوت، گرمای اشتیاق را به سرخیِ تحیّر پیوند می‌زد
و بی‌زبانیِ رازی در برابر، خویش را از من گرفته بود.

رعد و باران و شباویز به هم‌صداییِ من نشستند
و برق، سایه بر ماه کشید.

هستی همه، خود را در یک یقین گنجاند
و من قطره‌ای شدم که رود به آن می‌پیوست.

برق، بی‌انتهاییِ لحظه را به رعد و شباویز یکه زد.
ماه باریدن گرفت.
شبپره‌ها مستِ فضا شدند.
شب از من غرقه گشت،
و خروسانِ در گمان، بانگ بر خفته‌گان کشیدند.

برچسب‌ها:

سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹

ظهیرالدوله

سهیل خسروی‌پور

سرد بود اما زمستان نبود. جایی بود در میانه‌ی خزان با آن سردی استخوان‌سوزش. حضور مرگ، آوا از کلام‌مان گرفته بود و ما ارواحی را می‌مانستیم که به خانه‌ی خالی خویش بازگشته‌اند. نه افسوس و نه شوق زیستن؛ حقیقتِ بی‌دلیل، تکرار ناگریز یک آرزو بود و من به تعاریف خویش می‌اندیشیدم: «آیا هرگز کسی زیسته است؟»

شارش جان‌گذار لحظه‌ها به باد که خاک از ردیف قبرها می‌ربود رنگ بودن می‌داد و تو، ماتِ مات، به دایره‌ی پرخشخش برگ‌ها خیره بودی. انگار که در تو باشم، شنیدم که پرسیدی: «از چه این‌گونه شوق پرواز دارید، چو عاقبت -از پیش- یکی‌ست؟»

دیوار گرد گورستان، جهان را بسته بود. گویی هیچ‌چیز خارج از آن نبود. گویی هیچ‌گاه خارج از آن نبودیم. ما قدم در پرسش گذاشته بودیم و وسعت جهان، فرضی نبود که تفاوت ایجاد کند.

گفتم: «شعر؟»

و تو خیره بودی…

خواندم:

«افسوس که صاحب نفسی پیدا نیست
فریاد که فریادرسی پیدا نیست
بس لابه نمودیم و کس آواز نداد
پیداست که در خانه کسی پیدا نیست!»

سرد بود. اما زمستان نبود. جایی بود در میانه‌ی خزان…

برچسب‌ها:

جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹

بید مجنون

سهیل خسروی‌پور

زندگی زایش هر روزه‌ی ذکریست که خاک
با خود از عمقِ زمان می‌آرد
و زمان مرغک نادیده‌ی پرآوازیست
که جز از عشق و خروش
نغمه‌اش یک خواب است.

گفته بودم که نهایت پیداست.
گفته بودم که حقیقت این جاست.
من نشستم که رسم تا به ابد.
من دویدم که بمانم اینجا.

خواهش از ظلمتِ بی رنگِ تبسم جاری
و زمان، ساعت سنگین شروع
من شنیدم که صدایی که ز یک لحظه‌ی لبریز، شکوفاتر بود
پرده بر خود نگرفت
و درون را نفسرد – به نتی همچون «لا»-

در میانِ نفسِ خسته‌ی بی‌حوصله‌ام
من ز شب می‌خواندم
-من ز خود می‌راندم-
و جهان نغمه‌ی «لالایی» هر ثانیه را
به هوا می‌آموخت
و زمین، پر شده از گردِ چرا
به شکست صدف نوردلان می‌آمد.

لذتی بود که تردید به دنبالش بود
لذتی بود که امید پذیرایش بود:
«پس به دنبال جهان باید ماند!؟
پس جهان هم چو مترسک تنهاست
و گشودست دو دست
تا بخواند ما را
یا براند ما را!؟»

جمله‌ها بی‌سبب از عشق جدا
من میانِ شب و تنهایی و خواب
سازِ آن نغمه‌ی بی‌راز، عیان
شاد می‌گشت به هر لحظه زمان

گفتم آخر به خود: «این شور، که چه!؟
حاصل از دیدنِ بی‌نور، که چه!؟
بی‌رسیدن، گذر از عالم مهجور، که چه!؟
این همه صحبتِ بی‌حاصل و مستور، که چه!؟»

نغمه آمد که «یقین در عمل است.
این همه ترس تو زان است که چشمی به سر است
وان دگر بیهوده دیدار که دل را نظر است
خود به یک وادی گمراه دگر رهگذر است…»

من و این گوهرِ از خاک، خموش
مرغِ جان، وسعت آفاق به دوش
چامه می‌خوانْد به تکرار و خروش:
«هم دگر هست و هم این است و هم اوست
جز تو کس نیست
تو خود جوی
در اوست…»

۱۰ تیر ۱۳۸۶

برچسب‌ها:

پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

روز کارگر

سهیل خسروی‌پور

باز صبح اعلامیه‌ها را روی در و دیوار می‌بیند و با خوشحالی می‌گوید: «برویم تظاهرات روز کارگر!» از بالای عینک نگاهش می‌کنم و یاد همین حرفش پیش از روز زن می‌افتم. می‌گویم: «مانا جان! اینجا Maifest برگزار می‌کنند نه Maidemo. این هم مثل همان روز زنشان است که رفتیم و چیزی جز جشن و شادی نبود. اینها تظاهرات‌هایشان را کرده‌اند.»

پانوشت:

Maifest : جشن ماه می

Maidemo : تظاهرات ماه می

سه شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۸۹

قرون وسطی

سهیل خسروی‌پور

در قرون وسطی افرادی به نام دین بر مردم حکومت می‌کردند. در قرون وسطی جایی برای بیان اندیشه‌های مخالف با جریان حاکم نبود. در قرون وسطی «خرد» در فلسفهً زندگی بخش بزرگی از مردم جای نداشت.

می‌گویند هر ملتی قرون وسطای خود را دارد. می‌گویند هر ملتی خود باید قرون وسطایش را از سر بگذراند.

برچسب‌ها: ،

سه شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۸۹

آنچه مقصود است…

سهیل خسروی‌پور

به دوستی نوشته بودم که: «از آخرین دیدار، پاسخ‌ها کمتر شده‌اند و پرسش‌ها بیشتر و قراری نمانده است.»

پاسخ فرستاده: «در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صد هزار عالم مُلک او شود که نیاساید و آرام نیابد. این خلق به تفصیل در هر پیشه‌ای و منصبی می‌کوشند و تحصیل نجوم و طب و غیر و ذلک می‌کنند و هیچ آرام نمی‌گیرند، زیرا آنچه مقصود است به دست نیامده است.»

از مولانا جلالالدین بلخی ماست در فیه ما فیه…

به «سرور راه» می‌اندیشم و به «آنچه مقصود است»…

برچسب‌ها:

چهارشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۸

از زبان شهید

سهیل خسروی‌پور

شعری غلط مخوان
پایانِ کارِ من این گونه نیست سرخ.

تا در سراسرِ میهن گرفته گل
خاکی ز برف بر سرش از ماتمِ بهار
تا در تمام زمینم میانِ سوز
فردی نشسته در اندوهِ ظلم و دار
تا زخمِ مرزِ جدایی ز قهرِ خلق
بر کنده سینه‌ی سیاره‌ام هنوز
پایانِ کارِ من این گونه نیست سرخ.
پایانِ من سیا ست.

برخیز و سرخ ساز…

برچسب‌ها: ،

پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۸

۱۳۸۸

سهیل خسروی‌پور

من نه سبزم
نه سرخ
نه سپید

من سیاهم
به رنگ ایرانم

برچسب‌ها: ،