سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹
ظهیرالدوله
سهیل خسرویپور
سرد بود اما زمستان نبود. جایی بود در میانهی خزان با آن سردی استخوانسوزش. حضور مرگ، آوا از کلاممان گرفته بود و ما ارواحی را میمانستیم که به خانهی خالی خویش بازگشتهاند. نه افسوس و نه شوق زیستن؛ حقیقتِ بیدلیل، تکرار ناگریز یک آرزو بود و من به تعاریف خویش میاندیشیدم: «آیا هرگز کسی زیسته است؟»
شارش جانگذار لحظهها به باد که خاک از ردیف قبرها میربود رنگ بودن میداد و تو، ماتِ مات، به دایرهی پرخشخش برگها خیره بودی. انگار که در تو باشم، شنیدم که پرسیدی: «از چه اینگونه شوق پرواز دارید، چو عاقبت -از پیش- یکیست؟»
دیوار گرد گورستان، جهان را بسته بود. گویی هیچچیز خارج از آن نبود. گویی هیچگاه خارج از آن نبودیم. ما قدم در پرسش گذاشته بودیم و وسعت جهان، فرضی نبود که تفاوت ایجاد کند.
گفتم: «شعر؟»
و تو خیره بودی…
خواندم:
«افسوس که صاحب نفسی پیدا نیست
فریاد که فریادرسی پیدا نیست
بس لابه نمودیم و کس آواز نداد
پیداست که در خانه کسی پیدا نیست!»
سرد بود. اما زمستان نبود. جایی بود در میانهی خزان…


