جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹
بید مجنون
سهیل خسرویپور
زندگی زایش هر روزهی ذکریست که خاک
با خود از عمقِ زمان میآرد
و زمان مرغک نادیدهی پرآوازیست
که جز از عشق و خروش
نغمهاش یک خواب است.
◻
گفته بودم که نهایت پیداست.
گفته بودم که حقیقت این جاست.
من نشستم که رسم تا به ابد.
من دویدم که بمانم اینجا.
خواهش از ظلمتِ بی رنگِ تبسم جاری
و زمان، ساعت سنگین شروع
من شنیدم که صدایی که ز یک لحظهی لبریز، شکوفاتر بود
پرده بر خود نگرفت
و درون را نفسرد – به نتی همچون «لا»-
در میانِ نفسِ خستهی بیحوصلهام
من ز شب میخواندم
-من ز خود میراندم-
و جهان نغمهی «لالایی» هر ثانیه را
به هوا میآموخت
و زمین، پر شده از گردِ چرا
به شکست صدف نوردلان میآمد.
لذتی بود که تردید به دنبالش بود
لذتی بود که امید پذیرایش بود:
«پس به دنبال جهان باید ماند!؟
پس جهان هم چو مترسک تنهاست
و گشودست دو دست
تا بخواند ما را
یا براند ما را!؟»
جملهها بیسبب از عشق جدا
من میانِ شب و تنهایی و خواب
سازِ آن نغمهی بیراز، عیان
شاد میگشت به هر لحظه زمان
گفتم آخر به خود: «این شور، که چه!؟
حاصل از دیدنِ بینور، که چه!؟
بیرسیدن، گذر از عالم مهجور، که چه!؟
این همه صحبتِ بیحاصل و مستور، که چه!؟»
نغمه آمد که «یقین در عمل است.
این همه ترس تو زان است که چشمی به سر است
وان دگر بیهوده دیدار که دل را نظر است
خود به یک وادی گمراه دگر رهگذر است…»
من و این گوهرِ از خاک، خموش
مرغِ جان، وسعت آفاق به دوش
چامه میخوانْد به تکرار و خروش:
«هم دگر هست و هم این است و هم اوست
جز تو کس نیست
تو خود جوی
در اوست…»
۱۰ تیر ۱۳۸۶


