سمیه توحیدلو، دانشجوی دکترای جامعهشناسی دانشگاه تهران را [به طور نمادین] شلاق زدهاند. بعد از این همه سال که دیگر خبر شلاقها و اعدامها ستون ثابت روزنامهها و سایتها شدهاند، چرا این یکی انقدر دردآور است؟ چرا با خواندن خبرش جای شلاق را بر پشت خود احساس میکنیم؟ چرا موج واکنش به این یکی این چنین سرازیر میشود؟
آن که را که شلاق زدهاند با ما مشترکاتی دارد. درس میخواند، وبلاگ دارد، دستش به قلم میرود و…. همهٔ اینها جوانههای همزادپنداری ما با او را سیراب میکنند. یک سوی ماجرا زیباست: ما به «این ستم» اعتراض میکنیم. سوی دیگرش اما لااقل هفت ستون بدن من یکی را از ترس لرزاند: ما به بسیار «ستمهای دیگر» اعتراض نمیکنیم. انسان بودن انسانها برایمان در مقام نخست نیست، وگرنه هر روز و هر روز شاهد این چنین موجی بودیم. طبقاتی فکر میکنیم و طبقاتی اعتراض میکنیم. چیزی باید در جانمان بسوزد که نمیسوزد.


